تبليغاتX
(امیدیه عشق من .خوزستان سرای من)
(امیدیه عشق من .خوزستان سرای من)
 
       

سوگند

 

سوگند به شبنم هائی که پس از بیدار شدن خورشید به دنیا می آیند

 و به گلهائی که خوشبوتر از همه خاطره های زمین هستند ,

از عشق گفتن و نوشتن آسان نیست . عشق کوچه ای ست که

آهنگ اشتیاق قلبها را می توان در آن شنید . عشق افقی ست آبی که

از نگاه بارانی عاشقان به آن دوخته شده است . عشق نفسهای کودکی 

 شادمان است که از غصه های ریز و درشت عالم چیزی

نمی داند .تو از عشق چه می دانی ؟ اولین بار عشق را کجا دیدی ؟

چه وقت با او حرف زدی ؟ چه کسی

به تو گفت , عشق چه رنگی است ؟

عشق گاهی به رنگ آسمان است و گاهی به رنگ پرهای پرستو ئی

 که به دنبال آشیان می گردد و

گاهی دیگر به رنگ آرزوهائی ست که در قلبهایمان پنهان کرده ایم

من از عشق وضو می سازم من با عشق نماز میخوانم . من در عشق غرق می شوم .

من بی عشقدر کنج قفسی که میله هایش از جنس حسرت است می پوسم .

من بی عشق می میرم

عشق را در همه جا می توان دید : در دامان سبز مادر , در دستهای خسته پدر ,

 در چشمان زنیکه در باران خیس شده است , در سوت ممتد قطاری

 که پس فردا از راه می رسد و در هوای ابری امروز

با عشق می توان حرف زد , با عشق می توان راه رفت , با عشق میتوان گریه کرد ,

 می توان دیوارها را برداشت و به جای آن پنجره کاشت

سوگند به چشمان تو که همیشه بیدارند ,

بزرگترین درس هستی جز این دو حرف نیست : بی

.عشق نمی توان زیست

خداوندا

اين تويى كه منت نهادى و اين تويى كـه نـعـمـت دادى

ايـن تـويى كه احسان فرمودى ، اين تويى كه نيكى كردى

اين تويى كه روزى دادى ، اين تويى كه توفيق دادى

اين تويى كـه عـطـا كردى ، اين تويى كه بى نياز كردى 

اين تويى كه نگهداشتى ، اين تويى كه پوشاندى

اين تويى كه آمرزيدى ، اين تويى كه ناديده گرفتى

اين تويى كه قدرت و چيرگى دادى ، اين تويى كه عزت بخشيدى

اين تويى كه كمك كردى ، اين تويى كه پشتيبانى كردى 

اين تويى كه شفا دادى ، اين تويى كه عافيت دادى

بـزرگـى و بـرتـرى از تـوسـت و ستايش هميشه مخصوص توست

و سپاسگزارى دائمى و جاويد از آن توست ...

خدایا

تو را قسم به عاشقان بی نشانت

تو را قسم به دعای شبانه مجنونان درگاهت

تو را قسم به نیایش سبز سحرخیزانت

تو را قسم به نمازهای عاشقی

تو را قسم به اشکهای منتظرانت

تو را قسم به سجده های پی درپی دوستدارانت

تو را قسم به دلهای پاک و صاف مشتاقانت

تو را قسم به هرآنچه زیباست

تو را قسم به هرآنچه با عظمت تو روان است

تو را قسم به هرآنچه تو دوست میداری

مباد که تنهایمان گذاری

مباد که ما را از درگاهت برانی و به غیر واگذاری ...

معنای نام کشور های جهان

معنای نام کشور های جهان

 

 

ایران: سرزمین آریایی ها٬ برگرفته از واژهٔ «آریا» به معنی نجیب و شریف


آرژانتین: سرزمین نقره (اسپانیایی)

آفریقای جنوبی: سرزمین بدون سرما / آفتابی جنوبی (لاتین، یونانی)

آلبانی: سرزمین کوه نشینان

آلمان: سرزمین همه مردان یا قوم ژرمن (فرانسوی، ژرمنی)

آنگولا: از واژه نگولا که لقب فرمانروایان محلی بود

اتریش: شاهنشاهی شرق (ژرمنی)

اتیوپی: سرزمین چهره سوختگان (یونانی)

ازبکستان: سرزمین خودسالارها (سغدی، ترکی، فارسی دری)

اسپانیا: سرزمین خرگوش کوهی (فنیقی)

استرالیا: سرزمین جنوبی (لاتین)


حافظ

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شددل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند

صوفیان وا ستدند از گرومی همه رخت
دلق ما بود که در خانه ی خمار بماند

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند

هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربا بماند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جادوان کس نشنیدم که در کار بماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه ی تو نشدش حاصل و بیمار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند

داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا در درو دیوار بماند

بتماشا گه زلفش دل حافظ روزی
شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند

حافظ

یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوسداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکیده از شاخه گل باد بهاران را چه شد

کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شیهریاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد

حافظ

یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوسداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکیده از شاخه گل باد بهاران را چه شد

کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شیهریاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد

نفس

دیگه برام نفس نمونده

آخرین صدا ...

گلایه ها رو پس بزن

صدای هق هق نفس

رها ... رها

تو این غروب رونده

آسمونو دس بزن

زمین ... زمان،همه ندا ...

ندا...

دیگه برام نفس نومنده

آخرین صدا ...

گلایه ها رو پس بزن

فقط تویی نوا

نوای بی نوا ...

خدا ...

خدا ...

صداقت

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم. روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد، ملکه آينده چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد. روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند. لحظه موعود فرا رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت... همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود!!!

باغبون

تو که هیچ وقت نفهمیدی

اونی که میاره گل واسه تو

 

واسه رسیدن به تو زدش به هر دری

چیده او گلایی که میاره واسه تو

 

از تو باغ زیبای زندگی

اونی که باغبونش بود خدای تو

 

دادش اون گل طلایی رو به خاطری

تنها این که بمونه تو خاطرات تو

 

ز دل من گر یادی کردی

بدون که دلم مانده کنار تو

 

زندگی ماتم داره از رویایی

رویای بودنم با تو

 

اینکه میگم دوست دارم فقط تویی

معنی کرده خدا جونم با فقط تو

 

***خدایا میشه فقط یه روز***

***بخونه شعرامو تو حرف دل با آه و سوز***

آرزو دارم در تنهاترین تنهاییت تنها بمانی

تو مي تواني دوستي مرا نپذيري . مي تواني مرا از خود براني . مي تواني روي از من بگرداني و براي هميشه مرا از ديدار خود محروم كني ... منهم مي توانم تو را نبينم . مي توانم روز ها و شبها بدون ديدار تو بسر برم . مي توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوي تو خيره نشوم . مي توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاري نكند . مي توانم گوشم را از شنيدن آهنگ صدايت بي نصيب نمايم . ولي ....قلبم.... او ديگر در اختيار من نيست . او تا زنده ام بياد تو خواهد طپيد او در درون خود بخاطر تو خواهد ناليد.


مگر ترانه هاي آسماني عشاق و سرودهاي ملكوتي دلباختگان بگوش تو نمي رسد؟
تمام هستي من ، چرا دوستم نمي داري؟
وسيله اي جز رابطه اي كه قلب ها را به يكديگر نزديك مي كند ندارم. تصور مي نمايم كه گه گاه به كمان احساسات كسي كه مدتهاست او را فراموش كرده اي پي ببري و اندكي او را بخاطر بياوري.
نمي دانم آيا سزاوارم كه به اين دستاويز اميدوار باشم؟
مگر نمي گفتي قلب تو جايگاه عشق و آرزوي منست؟
مگر نمي گفتي نگاه تو مرا به بهشت مي رساند؟
مگر نمي گفتي زندگاني خويش را براي تو مي خواهم؟
پس چه شد؟ چرا در تاريكي زندگي رهايم ساختي؟


فرشتگاني كه سوگند عشق و وفاداري ترا شنيده اند هنوز با انديشه هاي من بازي مي كنند. بلبلاني كه در كنار دلهاي ما نغمه سرائي كرده اند هنوز در گوشه و كنار زمزمه مي كنند و بر دل دور افتاده من سلام مي گويند.
راستي ، آن همه لطف و پاكدلي به كجا رفت؟ چرا سعادتي كه بر هستي من سايه افكنده بود ، بدين زودي در تاريكيهاي سرشك و اندوه پنهان گرديد؟ مگر ممكن است دليكه به نور عشق و فضيلت ، گرمي و روشني يافته است بدين زودي سرد و خاموش گردد؟
آيا بياد مي آوري آن روزهاي گذشته و آن عهد و پيمان هايي را كه دلهاي ما را بهم پيوست ؟ بدانگونه كه اگر كسي مي گفت اين رابطه را روزگار برهم مي زند ، بر او مي خنديديم. مگر تو بمن نمي گفتي كه زندگي را دوست مي داري زيرا من زنده ام ؟
از آنچه بر ماگذشته تو را چيزي نمي گويم....ولي متاسفم بر آن نهالي كه با چه اميدهايش كاشتم و چون زمان گلش ، در رسيد آن گل را باد سوزاني خشكاند. آري غنچه عشق ما نشكفته پژمرده شد. اگر فرشته مي تواند آدمي را كيفر كند اين منتهاي شدت كيفر است.
اي كاش گذشته را فراموش مي كردم و به دلخوشي پيشين باز مي گشتم . آيا بياد مي آوري آن روز را كه مي گفتي تو اين لبخند را از لبان فرشته ربوده اي ؟ اينك كجايي كه ببيني آن لبخند چه بر سرش امده.


خداحافظ
امروز ديگر تو را ترك خواهم گفت . اصرار نكن ديگر نمي مانم. بعد از اين همه كه مرا آزردي حالا در اين دقايق آخر با من مهرباني مي كني؟
اين اشكهاي گرم و سوزاني كه در چشمانم غلتانست با تو چه مي گويند و از من چه مي خواهند؟ جز اينكه تنها وفاداري را آرزو مي كنند؟ ولي من آنها را مايوسانه از خودم مي رانم چون وفايي در تو نميابم. آري مي روم خداحافظ . دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صداي قهقه خندهايت را بگوشم نشنوم.
بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمي دانم به من چه خواهند گفت در حاليكه با دلي شكسته و پريشان باز مي گردم و با تو چه خواهند كرد آن ناز و عشوه هايي كه تو را مجذوب كرده است. بر دل ها آتش مي زني اما باز گناه را به من نصبت خواهند داد و تقصير را بر گردن من خواهند نهاد . راست است كه يك دل و يك عشق تو را كافي نيست. توبايد دلها بسوزي . بدبخت من ، كه جز يك دل و يك عشق نداشتم.
خداحافظ ، گريه نكن كه باور نمي كنم مرا دوست بداري . شايد اين اشكها بخاطر تنهايي باشد ولي نترس تو را تنها نمي گذارند . اين من هستم كه بايد بگريم . تنها من هستم كه جز تو ندارم ، و تو هم مرا نمي خواهي .
من بايد آه بكشم و اشك بريزم ولي كجا در تو اثر خواهد كرد؟ مي خواهم بروم ديگر اين سوگندها كه در پيشم ياد مي كني و قسم ها كه پي در پي بر زبان مي آوري نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد .
فراق تو برايم زياد سخت است زياد ، ولي بيش ازاين تاب بي وفايي و بي مهري هايت را ندارم. كجا برايم عزيز و دوست داشتني تر از كنار تو بود اگر با من كمي مهربان مي بودي؟ حال كه مرا دوست نمي داري ، حال كه با من بي وفايي مي كني ، حال كه من پناه گاهت نيستم ، حال كه.... ديگر خداحافظ .


آن زمان كه دوستمان مي داشتند ، دوستشان نداشتيم. آن زمان كه قدرمان را مي دانستند ، قدرشان را ندانستيم و آن زمان كه ما را گرامي مي داشتند ، گراميشان نداشتيم . و حال كه به قدر وارزششان پي برديم آنها هستند كه ما را ترك خواهند گفت . زيرا كاسه صبر هر چه قدر هم كه بزرگ باشد سرانجام روزي لبريز خواهد شد.

دست نوشته

هرگز امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری. همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد. تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است

از فرار ابدیت ناظران عرش، فرشتگان و ملایک تلاش و مبارزات تو را نظاره می کنند، پس قوی باش. تو در تلاش و پیکارت تنها نیستی که در حضور فوجی عظیم به مبارزه ای شریف برخاسته ای

 

از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

 

برخیز و بی هراس خطر کن ، درهرفرصتی بیاویز وهم بدین سان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت

عشق گاهی

عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاك

عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاك
عشق گاهی ناودان گریه ی اشك بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار
عشق گاهی یك تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور
عشق گاهی می رودآهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه
عشق گاهی شور رستن در گیاه
عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه
عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاریست در مستی می
عشق گاهی آبی نیلوفریست
قلك اندیشه ی سبز خیال كودكیست
عشق گاهی معجز قلب مریض
رویش سبزینه ای در برگ ریز
عشق گاهی  شرم خورشید است  در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت ذكر بر لب پایكوب
عشق گاهی  هق هق آرام  اما بی صدا
اشك ریز ذكر محبوب است  در پیش خدا
عشق گاهی طعم  وصلت می دهد
مزه ی شیرین  وحدت می دهد
عشق گاهی  شوری هجران دوست
تلخی هرگز ندیدن های اوست
عشق گاهی یك سفر در شط شب
عشق پاورچین نجوای دو لب
عشق گاهی  مشق های كودكیست
حس بودن با خدا در سادگیست
عشق گاهی  كیمیای زندگیست
عشق در گل  راز ناپژمردگیست
عشق گاهی  هجرت از من  تا ما شدن
عشق یعنی با تو بودن ما شدن
عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناك تو را سر می دهد
عشق گاهی نغمه ای  در گوش شب
عادتی شیرین  به نجوای دو لب
عشق گاهی  می نشیند روی بام
گاه با صد میل  می افتد به دام
عشق گاهی  سر به روی شانه ای
اشك ریز آخر  افسانه ای
عشق گاهی  یك بغل دلواپسی
عطر مستی ساز  شب بو اطلسی
عشق گاهی هم حكایت می كند
از جدایی ها شكایت می كند
عشق گاهی نو بهاری  گاه پاییزی سرخ زرد!
گاه لبخندی به لب های تو  گاهی كوه درد
عشق گاهی  دست لرزان تو می گیرد  درون دست خویش
گاه مكتوب تورا ناخوانده می داند زپیش
عشق گاهی راز پروانه است  پیرامون شمع
گاه حس اوج تنهاییست در انبوه جمع
عشق گاهی  بوی یاس رازقی
ساقدوش خانه ی  بن بست یاد مادری
عشق گاهی هم خجالت می كشد
دستمال تر به پیشانی عالم می كشد
عشق گاهی  ناقه ی اندیشه ها را  پی كند
هفت منزل را  تا رسیدن بی صبوری طی كند
عشق گاهی هم نجاتت می دهد
سیب در دستی و صاحبخانه راهت می دهد
عشق گاهی در عصا پنهان شود
گاه بر آتش  گلستان می شود
عشق گاه  رود را خواهد شكافت
فتنه ی نمرودیان زو رنگ باخت
عشق گاهی خارج از  ادراك هاست
طعنه ی لولاك  بر افلاك هاست
عشق گاهی  استخوانی در گلوست
زخم مسماریست  در پهلوی دوست
عشق گاهی ذكر محبوب است  بر نی های تیز
گاه در چشمان مشكی  اشك ریز
عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می كند
گاه میل لیلی اش  با جام مجنون می كند
عشق گاهی تاری یك آه بر آیینه ای
حسرت نا دیدن معشوق در آدینه ای
عشق گاهی موج دریا می شود
گاه با ساحل هم آوا می شود
عشق گاهی  چاه را منزل كند
یوسفین دل را  مطاع دل كند
عشق گاهی هم به خون آغشته شد
با شقایق ها نشست و  هم نشین لاله شد
عشق گاهی  در فنا معنا شود
واژگان دفتر  كشف و تمناها شود
عشق را گو  هرچه  می خواهد شود
با تو اما  عشق  پیدا می شود
بی تو اما  عشق كی  معنا شود؟

 

لقمان حکیم

روزی لقمان به پسرش گفت امروز

به تو ۳ پند می دهم که کامروا شوی


اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری


دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی


سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی



پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم

چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

 

اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی

که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.


اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا

که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.


اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری

.و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست

فروغ فرخزاد

جمعه ی ساکت

جمعه ی متروک

جمعه ی چون کوچه های کهنه، غم انگیز

جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار

جمعه ی خمیازه های موذی کشدار

جمعه ی بی انتظار

 جمعه ی تسلیم

خانه ی خالی

خانه ی دلگیر

خانه ی در بسته بر هجوم جوانی

خانه ی تاریکی و تصور خورشید

خانه ی تنهایی و تفأل و تردید

خانه ی پرده، کتاب، گنجه، تصاویر

آه چه آرام و پر غرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه چه آرام و پر غرور گذر داشت...

 

فروغ فرخزاد

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت

شب

حرف می زنم

اگر به خانه ی من آمدی

برای من

ای مهربان !

چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ....

احمد شاملو

نه امیدی ــ چه امیدی ؟ به خدا حیف ِ امید ! ــ

نه چراغی ــ چه چراغی ؟ چیز ِ خوبی میشه دید ؟ ــ

نه سلامی ــ چه سلامی ؟ همه خون تشنه ی هم ! ــ

نه نشاطی ــ چه نشاطی ؟ مگه راهش میده غم ؟ ــ

 

از : احمد شاملو

داستان دو برادر

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود . 
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصفمی كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كنید! ذخیره كردن صفحه! اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها! لینک RSS
مركز آموزش ایرانیان

خیال پردازی

یکی را دوست می دارم

 

ولی افسوس .........او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من

که او را دوست می دارم......

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

ولی افسوس او گل را به زلف کودکی اویخت ... تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت

به کوی او سلام من رسان و گوی:

تو را من دوست می دارم

ولی افسوس چون مهتاب به روی مه ترش لغزید

یکی ابر سیه امد که روی ماه تابان را بپوشاند

صبا را دیدم و گفتم :

صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم

تو را من دوست می دارم....... ولی افسوس و صد افسوس

ز ابر تیره برقی جست که قاصد را میان ره بسوزاند

کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا ...

یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند


وقتي دلتنگ شدي به يادبيار كسي رو كه خيلي دوست داره وقتي كه نا اميد شدي بيادبيار كسي رو كه تنها اميدش تويي وقتي ساكت شدي بيادبيار كسي رو كه به شنيدن صداي تو محتاجه براي شكستن من يه اخم كافيه نيازي به فريادت نيست واسه اشك ريختنم سكوت تو كافيه نيازي به قهر نيست براي مردنم صرف رفتنت كافيه نيازي به انجامش نيست اگر يه روزي رفتي و برنگشتي قول ميدم منتظرت بمونم اما ازت خوتهش ميكونم يه شاخه گل رو قبرم بذار میتونی نگاهم کنی اما نمیتونی جلوی چشای من رو بگیری میتونی بگی دوستت ندارم اما نمیتونی بگی دوستم نداشته باش میتونی از پیشم بری ولی نمیتونی بگی دونبالم نیا پس من نگاهت میکونم دوستت دارم وتا ابد دنبالت میام

سلام از اینکه به وبلاگ من اومدین ممنون
من رضا هستم بچه کارگری ها (جی تایپ) لطفا نظر یادتون نره
ارتباط با من Reza_Mardetariki@yahoo.com
09161500076




صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو موضوعی
موبایل

اندر شلوار كوتاه خانمها

آرشیو وبلاگ
88/08/01 - 88/08/07
88/07/22 - 88/07/30
88/04/08 - 88/04/14
88/04/01 - 88/04/07
88/03/22 - 88/03/31
88/02/22 - 88/02/31
88/02/08 - 88/02/14
88/02/01 - 88/02/07
87/12/05 - 87/12/21
87/12/08 - 87/12/14
87/12/01 - 87/12/07
87/11/22 - 87/11/30
87/11/05 - 87/11/21
87/10/22 - 87/10/30
87/10/05 - 87/10/21
87/05/22 - 87/05/31
87/05/05 - 87/05/21
87/05/08 - 87/05/14
87/05/01 - 87/05/07
87/04/22 - 87/04/31
87/04/05 - 87/04/21
87/04/08 - 87/04/14
87/04/01 - 87/04/07
87/03/22 - 87/03/31
87/03/05 - 87/03/21
87/03/08 - 87/03/14
87/03/01 - 87/03/07

پیوندها
kargeriha
امیر
عاشقانه
پسران علاف
هرچه می خواهد دل تنگ بنویس
دوست باحالم
ღ♥ღ.دلواره های زندگی.ღ♥ღ
مسافر کوچولو
007
وفادار دلشکسته
کاشکی ....
دختران ایرانی یعنی کثیف
جملات زیبای کوتاه + داستانک
هیچ شعری شاعر ندارد
عشق ان نیست که یک دل به صد یار دهید
باخاله نه......
مهربون دوست دارم...
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش...
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم.
بعضی از روز های زندگی من
محبان مهدی او خواهد امد
حرفی... و فنجانی چای...
جــــــزیره عشــــــــــــق مـــن
بهترین آفهای دنیا
˙·▪●ღبرای دل خودمღ●▪·˙
هیرانتم
دکتر شریعتی
اخبار چیز های عجیب و..... بیا تو به خدا
sarina jon
سمیرا همیشه عزیزترینی !
فقط دختر خانمها وارد شوند
هررر چییییییی بخوایییییییی هستتتتتتتتت
خوزستان
امیدیه
امیدیه
امیدیه
دزفول
زرتشت ایران باستان
قالب های باحال
لینکستان سینا
من دوسش دارم
نیلوفر
عشق و عاشقی
دختر ها
ناز انگشتای بارون
خوزستان
قلب شیشه ای
رنگینه...دنیای عکس و متن عاشقانه
اشنایی با مشاهیر ایران
احساس کاغذی
دست نوشته های پسری ایرونی
چت فارسی
صدای پای اب
بزرگترین چت روم ایرانیان
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
کوچه بن بست
کلیپ عکس موبایل
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ